شاه مهربان، خسرو جهان، نور دیده گان، ...و
چشم مُلک و ملتّی سوی راه اوست
تا نظر کنم بر او روی ماه اوست
شاه سایه خداست، شاه مظهر صفاست
شهريار ايران در رهت دهم جان تا بود جهان
________________________________________
از کتاب خاطرات اسدالله علم رئیس دربار شاهنشاهی در باره شاهنشاه آریامهر مظهر صفا و سایه خدا
دوشنبه 28 اکتبر 1974
علیاحضرت شهبانو سفری به شمال شرق ایران داشتند ...و من عازم آوردن نشمه اعلیحضرت شدم...دیدم اعلیحضرت عجب لعبتی پیدا کرده...به اعلیحضرت گوشزد کردم که مواظب باشند و کاندم مصرف کنند...شب سر شام مرا کناری کشیدند و مطمئن کردند که مواظبت لازم را کرده اند!
سه شنبه 29 اکتبر 1974
برای اعلیحضرت تعریف کردم که دیروز که رفتم لعبتشان را بیاورم وقتی مرا دید تصور کرد شما هستید، اول یک تعظیم کرد و بعد تلپ خودش را انداخت بغل من...وقتی فهمید اشتباه کرده خیلی خجالت کشید و حسابی سرخ شد...و
سه شنبه 5 نوامبر 1974
بعد از ظهر با اعلیحضرت به جزیره کیش برگشتیم...معشوقه منهم به موقع آنجا رسید و بعد از ظهر با صفائی داشتم...اما متأسفانه اعلیحضرت بطور عجیب بد شانسی آوردند و توسط معشوقه شان دچار هرپیس ورم بیضه و مقعد و زخم آلت شده اند و شدیداً درد و خارش زیاد آن قسمتهای بدن کاملا تعطیلات ملوکانه را خراب کرد...نتیجتاً بازدید فردا را از بوشهر لغو فرمودند...و
یکشنبه 10 نوامبر 1974
خارش و درد و ورم مقعد و آلت اعلیحضرت انشاءالله بزودی مداوا میشود...عرض کردم جای نگرانی نیست ولی بهتر است بطور جدی مواظب روابطشان باشند و از پوشش استفاده کنند...و
دوشنبه 16 جون 1975
موضوع صحبت با اعلیحضرت برگشت به نهضت آزادی زنان و سپس به خود زنان بطور عمومی...اعلیحضرت فرمودند که تک تک زنان در وجودشان یک نقصی وجود دارد حتی اگر خیلی نقص جزئی باشد ...
دوشنبه 7 جولای 1975
اعلیحضرت در مورد معشوقه هایشان گپ میزدند و فرمودند که با بالا رفتن سن، این زنها روز بروز بنظرشان زشت تر میآیند چون انتظارات اعلیحضرت در زندگی بیشتر و بیشتر میشود...سپس فرمودند با اینهمه مشکلات مملکت اگر این لعبتکان هم نباشند سر ما را گرم کنند که ما از پا در میآمدیم!
شنبه 19 جولای 1975
امروز اعلیحضرت را کمی خسته مشاهده کردم لذا با ایشان در مورد لعبتان مو بور و با پوست سفید اروپائی صحبت کردم ...خستگیشان برطرف شد و دیدم نیششان تا بنا گوش باز است...
یکشنبه 3 تا پنجشنبه 21 آگست 1975
تعطیلات و 3 هفته استراحت داشتم در اروپا...یواشکی به سویس جیم شدم برای ملاقات معشوقه ام...بعد رفتم زوریخ به خانمم که وقت ملاقات با دندانپزشکش را داشت پیوستم...
چهار شنبه 14 آوریل 1976
حضور اعلیحضرت ماجرای مضحک دوست دختر سوئدیشان راعرض کردم که مقدار زیادی چغاله بادام خورده و دیشب دل درد شدید گرفته بود لذا راننده ام را فرستادم دنبال دکتر صفویان ولی راننده الاغ توجه به آدرس دختر سوئدی نکرده و دکتر صفویان را یک ضرب برده منزل دوست دختر فرانسوی من و دکتر اصرار به دختره که بیا شکمت را معاینه کنم او هم ترسیده که این کیه دیگه نکنه اسرار مرا فاش کند و دکتر هم چند بار بهش قول داده که نترس دکتر محرم اسرار است ولی دختره کاملا گیج بوده که جریان چیه...اعلیحضرت از شنیدن این قضیه بقدری از خنده غش و ریسه رفتند که خادمین که رفت و آمد داشتند ما دو تا را درحال غلت خوردن روی مبل ها میدیدند و با تعجب میرفتند...
شنبه 21 تا سه شنبه 26 آگست 1976
در رکاب اعلیحضرت و شهبانو و ولیعهد از آذربایجان بازدید کردیم...در هواپیما موقع بازگشت اعلیحضرت حوصله بقیه را نداشتند لذا با هم گپ زدیم...یاد جوانی هایمان کردیم و دخترهائی که رابطه داشتیم...برای اعلیحضرت تعریف کردم اولین رابطه جنسی که داشتم وقتی تازه بالغ شده بودم با کلفت 40 ساله مادرم بود...اون شب را یادم نمیره که زنه یک عالمه سیر خورده بود ولی برای من بوی نفسش مثل نفس روح القدس بود...از این حرف من اعلیحضرت چنان از خنده غش کردند که شهبانو و ولیعهد و بقیه ناگهان برگشتند ببیند جریان چی بوده...
ادامه دارد...